|
بگذار بگویمت
بگذار بگویمت که از نا گفتن..........این قافیه در دل رباعی خون شد
|
اولين باري كه ديدمش ساده بود...ساده بود و صميمي...نگاهش عميق و گيرا بود... صداشم دل نشين بود... ولي هيچ حسي بهش نداشتم...حسي كه بشه اسمشو عشق گذاشت... تا اون موقع معني دوست داشتن و نميفهميدم... تا اينكه دوباره ديدمش...انگار ته ته دلم 1 چيزي لرزيد... صداي تپش قلبم و ميشنيدم...دست و پامو گم كردم!...هي سوتي ميدادم...! ولي نميدونستم چرا...آخه تا حالا عاشق كسي نشده بودم كه بخوام اين حسارو درك كنم! لعنت به اين غرور... حتي بهش اجازه ندادم حسم و درك كنه... اون روز گذشت...تنها كه شدم افكارش اومد سراغم...ديدم واقعا اگه نبينمش ديوونه ميشم... از اون روز به بعد تقريبا هر روز به بهونه هاي مختلف ميرفتم ميديدمش... 1روز به بهونه ي كيف وكفش خريدن...1روز به بهونه ي لباس خريدن...روزايي هم كه نميخواستم خريد كنم به هر بهونه اي كه شده ميرفتم و يواشكي ميديدمش! اما نذاشتم بفهمه كه دوستش دارم... نذاشتم بدونه تو دلم چي ميگذره... ديگه سعي كردم كمتر برم ببينمش...يك عالمه حرف تو دلم جا مونده بود كه بهش بگم... ولي نگفتم...ريختم تو خودم... پيش خودم گفتم حالا ميگه دختره چقدر رو داره هرروز مياد مغازم! 1ماه نرفتم...1ماه نديدمش....با خودم خيلي كلنجار ميرفتم... ديگه نتونستم...بعد 1ماه باز رفتم...با تعجب نگام كرد... گفت چه عجب...!از اين طرفا...!چرا انقدر دير به دير ميايد؟...با لبخند نگام ميكرد...مونده بودم چي بگم...! گفتم سرم شلوغ بود نتونستم بيام... با اينكه واسش ميمردم ولي وقتي ميديدمش برخوردام طوري نبود كه بفهمه دوستش دارم... نميدونم از غرورم بود يا از كمروييم! حسشو درك نميكردم...نميدونستم اونم مثل منه يا نه...فقط دوستش داشتم و دارم... اون روزم گذشت... دلم براش تنگ ميشد... يادش كه ميافتادم بغضم ميگرفت...اينكه هيچ كس نميدونست بيشتر عذاب ميكشيدم... همه ي حرفامو به خدا ميزدم... خيلي وقت بود باز نرفته بودم مغازش. تا اينكه ديروز رفتم...باز با چشماي نازش 1نگاه عميق بهم كرد و لبخند زد... باز ازش لباس خريدم!...ميدونم داريد بهم ميخنديد...ولي بخدا دلم گير كرده...بهونه اي واسه ديدنش جز لباس خريدن ندارم...كه اين بهونه هم كم كم داره ازم گرفته ميشه... ديگه كلا داره جنساشو مردونه وپسرونه ميكنه...ديگه به بهونه ي لباساي دخترونه هم نميتونم برم ببينمش... پسر سختيه...منم دختر سختيم...! ميدونم قشنگيه عشق به سختياشه! ولي نه ديگه در اين حد! هيچ راه حلي به ذهنم نميرسه...شايد خيلياتون بگيد بچم!ولي تا قبل از اينكه ببينمش به هيچ كس اجازه نميدادم باهام حتي حرف بزنه...خيلي منطقي بودم...ولي الان اسم عشق كه مياد بغض ميكنم...آدم حساسي شدم... شايدم خيلياتون مثل من عاشق شدين و عشقتون 1 طرفست...خيلي سخته عاشق باشي و ندوني طرف دوستت داره يا نه! اگه راه حل منطقي و درستي به ذهنتون ميرسه لطفا كمكم كنيد
[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 1:11 ] [ دلتنگ ]
[ ]
ديشب آخر بهش گفتم دوستش دارم كاش نميگفتم... چون خودمو كوچيك كردم... ولي حداقل خيالم راحت شد فهميدم كه دوستم نداره فهميدم كه زندگيشو با كس ديگه اي تقسيم كرده منم ميرم... چون نميتونم با كس ديگه اي تقسيمش كنم... خوش به حال اون كسي كه با عشق منه خدا كنه دوستش داشته باشه.... خداكنه بهش خيانت نكنه... دلم نميخواد دل عشقم بشكنه... خداكنه مواظبش باشه... سعي ميكنم فراموشش كنم خداكنه بتونم...! هر كسي رو كه ميبينم ياد اون ميفتم...دست خودم نيست... ديشب تا صبح بيدار بودم امشبم شب يلداست خوابم نميبره يادش نميزاره بخوابم بايد اين شب طولاني رو باز تا صبح بيدار بمونم و با خودم و خدا خلوت كنم ولي بازم دم خدا گرم شايد حكمتي بود كه مال من نشد... [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 2:24 ] [ دلتنگ ]
[ ]
شب یلدای من آغاز شد نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه! بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست بی من یلدایت مبارک
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 20:29 ] [ دلتنگ ]
[ ]
میخوام غیر مستقیم بهش بگم که میخوامش...! فقط خداکنه بفهمه... [ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 14:26 ] [ دلتنگ ]
[ ]
دارم سعی میکنم فراموشش کنم
دیگه واسه چی منتظرش بمونم؟ وقتی حتی نمیفهمه که دوستش دارم...
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 17:21 ] [ دلتنگ ]
[ ]
عشق پایان خوشی نیست برای من و تو کاش نزدیک شود فاصله های من و تو باز هم نام تو فریاد شده بر لب من کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟! تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید بی جواب است از این لحظه چرای من و تو بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو... عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو حسن اسحاقی
[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 12:6 ] [ دلتنگ ]
[ ]
و ابر آمد و یک آن دلم هوای تو کرد غروب، نم نم باران... دلم هوای تو کرد
شبیه رفتن خورشید لحظه ی گذرت غروب بود و فراوان دلم هوای تو کرد
درست آخر مهر از تو دل بریدم و باز- درست اول آبان دلم هوای تو کرد
چه سخت از تو جدا شد چه سخت تنها شد چقدر زود و چه آسان دلم هوای تو کرد ...
گذشت بی تو زمستان، بهار آمد و آه... دوباره - از تو چه پنهان- دلم هوای تو کرد حسن اسحاقی
[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 12:4 ] [ دلتنگ ]
[ ]
آدم که در میانه ی دعوا عقب کشید افتاد سیب سرخی و حوا عقب کشید من ماندم و تو ماندی و این سیب ناتمام من ماندم و تو ماندی و دنیا عقب کشید امشب به یاد لحظه ی اول که دیدمت قلبم دوباره ساعت خود را عقب کشید: یادش به خیر، نور تو چشم مرا که زد خورشید هم برای تماشا عقب کشید پایت به سمتم آمد و دستت به دست من... قلبت میان همهمه اما عقب کشید شاید که از نگاه خیابان دلت گرفت شاید برای زخم زبانها عقب کشید مردم چه زود خلوت ما را به هم زدند من ماندم و تو رفتی و دنیا عقب کشید حسن اسحاقی
[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 12:0 ] [ دلتنگ ]
[ ]
این جزر و مدها را تلاطم خسته کرده مهتاب و دریا را تفاهم خسته کرده
شادی کجا ؟ اینجا کجا ؟ خنده کدام است؟! لبهام را بار تبسم خسته کرده
باید سکوت سینه ام را بشکنم باز بغض مرا لبخند مردم خسته کرده
دنیا! رها کن دستهایم را،بیفتم دیگر غرورم را ترحم خسته کرده
دیگر چه باید خورد تا رانده شد از خاک؟! وقتی دهان را طعم گندم خسته کرده حسن اسحاقی
[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 0:0 ] [ دلتنگ ]
[ ]
ديگه خسته شدم... تا كي بايد فقط با خيالش سر كنم؟دارم ديوونه ميشم...همش تو فكرمه... اگه منو ميخواست بهم ميگفت...شمارمو كه داره...!لابد نميخواد ديگه...زوري كه نيست... امشب همه چيزو سپردم دست خدا خدا جون هرچي صلاحه همونو قسمتم كن...هيچي رو نبايد به زور ازت بخوام... ولي... ولي هيچي.. سعي ميكنم ديگه نرم مغازش...سخته...ولي بايد بتونم... الان كه دارم اين متنو مينويسم بغضم گرفته... بي خيال همه چي... براش مهم نيستم...دارم خودمو الكي گول ميزنم! تا خدا رو دارم غمي نيست... شما فقط دعام كنيد...
[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 2:12 ] [ دلتنگ ]
[ ]
این که با کسی که بی قرار نیست صبح و شب گفتگو کنی که انتظار چیست خنده دار نیست؟ .... خنده دار نیست؟ این که با کسی که در دلش قرار نیست صبح و شب حسن بیاتانی ![]()
[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 18:54 ] [ دلتنگ ]
[ ]
افتاده بود چشم دلم در گناه تو راهی نمانده بود به غیر از نگاه تو تقصیر من نبود، صدایم زدی و بعد درگیر عشق شد دلم از اشتباه تو چشمانمان که خورد به هم زیر و رو شدیم دلگیرم از نگاه خودم، از نگاه تو ... یادت که هست آن شب برفی که ابرها می خواستند محو شود روی ماه تو آن لحظه ای که سمت تو آمد دو دست من... با من چه کرد جمله ی"از من نخواه" تو! ... از تو نخواستم که بمانی کنار من آرام رد شدی و مرا کشت آه تو... آه از امید دیدن تو... آه از این خیال آه از همین دو چشم که دادم به راه تو دارم عبور می کنم از خاطرات خود یادت به خیر... رد شدم از ایستگاه تو حسن اسحاقی
[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 18:32 ] [ دلتنگ ]
[ ]
سلام دوستاي مهربون... بازم مثل هميشه دلم براش تنگيده... تو اين روزهاي عزيز دعام كنيد...
چند روز پيش 1 دستبند بافتم و بستمش به دستم... بعدش رفتم مغازه ي عشقم...اونم دستبند و ديد و خوشش اومد... بهم گفت واسش دستبند ببافم... منم 2تا دستبند خوشگل مثل خودش براش بافتم... 1 دونشو با رنگهاي مختلف بفش بافتم و 1 كيشو مثل دستبند خودم با رنگهاي قهوه اي و نارنجي بافتم. امروز براش دستبندارو بردم... خيلي خوشش اومد...بهم گفت مهربون...! خلاصه 1 عالمه با هم حرف زديم...در مورد همه چيز...1 جوراييم 1 چيزايي بهم ميگفت كه نمي دونم از سر دوست داشتن بود يا همينجوري الكي ميگفت كه دل من خوش باشه...! آخه متولد آذره...آذريا هم خواستشونو نميگن و صبر ميكنن تا طرف مقابل حدس بزنه كه تو دلشون چيه... خصوصيات اين ماه هم آدمو داغون ميكنه...! عاشورا تاسوعا داره ميره تبريز...اصلييتشون تبريزيه...تازه رنگ مورد علاقشم بنفشه... عاشق شماله... پيشش 1 سوتيم دادم...!!!حالا هي سوتيمو تكرار ميكرد و ميخنديد...! وقتي كنارش بودم انگار دنيا مال من بود...وقتي ميخنديد دنياي منم لبخند ميزد... خيلي مهربون ودوست داشتنيه...واقعا لايق دوست داشتنه... كاش الان بود...آخه بودنش باعث آرامشه... بيشتر از اين ناراحتم كه نميدونم دوستم داره يا نه... خدايا خيلي دوستش دارم...آرزومه...كمكم كن... [ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 14:59 ] [ دلتنگ ]
[ ]
روزهاي بدون تو را هرگز نخواهم شمرد
تا هميشه فكر كنم همين ديروز بود...
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 19:29 ] [ دلتنگ ]
[ ]
سلام... امروز هم خوشحالم هم ناراحت... خوشحال به خاطر اينكه دوباره ديدمش... ناراحت به خاطر اينكه باز نشد مال من باشه... دلم بدجوري هواشو ميكنه... كارت مغازشو داد بهم...منم 1 sms واسش فرستادم...فقط واسه اينكه شمارمو داشته باشه... اما... اما جز 1 sms تشكر هيچ پيام ديگه اي واسم نداشت... منم ديگه sms ندادم... آخه چي بگم؟ اگه بگم دوستش دارم كه فكر ميكنه خيلي رو دارم... اگه عشق 1كي ديگه باشه چيكار كنم؟... وقتي به اين فكر ميكنم كه شايد مال 1كي ديگه باشه ديوونه ميشم... كاش مال خود خودم بود... اونوقت ديگه دنيا مال من ميشد... آخ كه چي ميشد...! وقتي حتي بهش فكرم ميكنم ضربان قلبم زياد ميشه...دستام يخ ميزنه... نميخوام فقط با من شوخي كنه... نميخوام فقط رابطمون در حد 1 سلام و لبخند و خداحافظي باشه... ميخوام بهم عشق بده... ميخوام بهم بگه دوستم داره... ولي... همش دارم به گوشيم نگاه ميكنم كه شايد از طرف اون 1sms برام بياد... يعني ميشه؟ برام دعا كنيد دوستاي گلم... [ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 19:4 ] [ دلتنگ ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |